الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

51

نبرد جمل ( فارسى )

و براى نماز بانگ زنم ؟ » عبدالله بن زبير گفت : « به ابوعبدالله . » يعنى پدر خودش . محمد بن طلحه گفت : « به ابومحمد . » يعنى پدر خودش . عايشه مروان را فراخواند و گفت : « آيا مي‌خواهى ميان ما تفرقه اندازي ؟ خواهرزاده‌ام عبدالله بن زبير امام جماعت خواهد بود . » برخى نيز گفته‌اند كه عبدالرحمن بن عتاب امام جماعت آنان بود تا هنگامى كه كشته شد . ( نهاية الارب ، 20 / 26 ) 6 . آدمى در شگفت مي‌شود از اين كه طلحه و زبير و عايشه به اين شدت به يكديگر حسد مي‌ورزيدند ! طلحه و زبير براى پيشنمازى اختلاف داشتند و كنار محراب ، در برابر مردم ، با دست يكديگر را كنار زدند تا جايى كه مردم بانگ زدند : « نزديك است كه آفتاب طلوع نمايد و وقت نماز بگذرد ! » سپس عايشه فرمان داد كه خواهرزاده‌اش به امامت بايستد . آن‌گاه بر سر بيت‌المال بصره به اختلاف و نزاع پرداختند و هر يك مي‌خواست تا خودش بر بيت‌المال قفل زند و كليد آن را بگيرد . در اين ميان ، عايشه پادرميانى كرد ؛ اما دخالتش سودى نداد و آن را سه قفل زدند و كليد سوم را به عبدالله بن زبير به نيابت از عايشه سپردند ! زبير عايشه را تهديد نمود كه او را رها كرده ، به معاويه خواهد پيوست ؛ زيرا وى را امير مردم نساخته است . هنگامى كه بر بيت‌المال چيره گشتند ، زبير به مردم گفت : « بياييد و پاداش‌هاى خود را دريافت كنيد ! » هنگامى كه به خانه رفت ، پسرش عبدالله گفت : « به مردم فرمان دادى كه پاداش‌هاى خود را دريافت كنند تا پيش از آمدن على بن ابي‌طالب ، با اموال پراكنده گردند و ضعيف شوي ؟ اين انديشه نادرستى بود كه به نظرت رسيد ! » زبير به وى گفت : « واى بر تو ؛ ساكت شو ! آن چه گذشت ، جز آن چيزى بود كه گفتي . » طلحه گفت : « عبدالله درست مي‌گويد . روا نيست كه اين مال به افراد داده شود تا زمانى كه على به ما نزديك گردد و همراه با كسانى كه ياري‌مان مي‌كنند ، او را در جاى خود بنشانيم . » زبير خشم گرفت و گفت : « به خدا سوگند ! حتى اگر فقط يك درهم باقى بماند ، آن را پاداش مي‌دهم . » عايشه نيز او را در اين ماجرا سرزنش نمود و نظر آن دو مرد را تأييد كرد . زبير گفت : « به خدا سوگند ! يا رهايم مي‌كنيد و يا به معاويه خواهم پيوست ؛ زيرا در شام ، مردم با من بيعت كرده‌اند . » بدين سان ، از او دست برداشتند . ( الجمل ، مفيد ، 155 )